ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى
230
تاريخ اولجايتو ( فارسى )
تحكّم ناوك و زوبين برآسودند . به چاغ او زبان حسام مسلول دو روى در نيام حبس بماند ، چنانك زره ور آب بود و خنجركش سوسن و سپردار نيلوفر و تيغ زن آفتاب . و كمانكش جز كمان ابروان خوبان و تيرانداز جز غمزهء شاهدان نيافتند و سياهكارى و پريشانى جز در زلف خوبان و شكن و كاكل تركان نماند و بشوليدگى جز در غرّهء طرّه و نغولهء مغولان و فتنه جز در چشمهاى نرگس سر در پيش افكنده و جز بنفشه سوگوارانه . بيت در دور دولت تو از آسيب روزگار * در روزگار عدل تو از غصّهء زمان كس پر گره نديد مگر چهرهء سپر * كس منحنى نيافت مگر قامت كمان به چاع او ابرها گريان بودند و رعدها نالان و سبزهها و گلها خندان ، گفتوگو جز در ميان صراحى و پياله نيافتند و جز دست صبا به حكم تظلّم گريبان غنچه رنجه نمىداشت ، و جز نسيم عبهر شميم از راه عنف و قهر اذيال بنفشه پايمال نمىكرد ، و جز گل از جور بلبل صدره پاره نمىكرد ، و نوحهگر جز عندليب و فاخته و قمرى نبود . در عهد دولت او ما بين درّاعهء ديباج درّاج به منقار نقار شهباز طنّاز دريده نشد و نه عطف گريبان قبا و نيمچهء قمرى و فاخته و همچنين نيمچهء كبك درى به چنگال نكال چرخ و شاهين شكافته نگشت . از وفور عدل او در عهد او و شمول انصاف و بذل او حسام آبگون آتشبار در حجاب نقاب استاد محجوب ماند و كمان را بجز زه كسى گوش نماليد ، و سنان طعن و ضرب دراز زبان نشد و تيغ تيز دندان شوخ ديده هيچ آفريده را نگزيد و گرز سترك سرگردانى نكرد . بيت درين چند سال آن شه ذو فنون * ز بينى شخصى نياورد خون